محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )
114
مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )
نتوان گفت . و اگر عدم امر وجودى است مطلقا بدون تقييد از موضع قابل تقابل به ايجاب و سلب گويند كالفرس و اللافرس . اما تقابل بين العدمين نمىباشد ، پس بجز اين صور اربعه تقابل نماند . و پوشيده نماند كه مخالفت اعم از تضاد است ، زيرا كه تضاد آن است كه بينهما غايت خلاف بود ، چون حار و بارد و سواد و بياض و در اين تقابل واسطهاى لازم است چون فاتر در حار و بارد و ديگر الوان در سواد و بياض . و از اينجا مذهب شيخ و جالينوس روشن مىشود كه شيخ در صحت و مرض تقابل عدم و ملكه مىگويد و جالينوس تقابل ضد ، پس نزد شيخ حالت ثالثه موجود نيست و نزد جالينوس ثابت . و لكل أن يصطلح . و المرض حالة خارجية عن المجرى الطبيعي و معها ينال الأفعال الضرر بلا واسطة و بيمارى حالتى است خارج از مجراى طبيعى و به آن ، يعنى به سبب آن مىرسد افعال را ضرر بلا واسطه و عام است كه لحوق ضرر در سائر افعال باشد يا در بعضى و فائدهء تعميم اثبات مذهب مؤلف است كه منكر حالت ثالثه است چنانچه در ذيل صحت گذشت . و از قيد بلا واسطه سبب مرض مستخرج شد و به تأويلى كه در حد صحت كرده بوديم حاجت نيفتاد . و در تحديد مرض بر مؤلف ايراد كردهاند كه افعال را معرف آورده و جمع معرف بلام فائدهء استغراق مىدهد پس معنى آن باشد كه مرض آن است كه در جميع افعال ضرر افتد كما هو مذهب جالينوس و حال آن كه مذهب مؤلف مخالف اين است ؟ و جوابش آن است كه الف و لام در اينجا عوض مضاف إليه است و مشير است به سوى مبدأ افعال اى افعال البدن و در اين صورت حصر در استغراق نمىتواند شد ، بلكه احتمال بعض و جميع هر دو دارد . و ضرر الفعل ثلاثة چون از حد صحت و مرض فارغ شد شروع كرد در بيان تقسيم اضرار و كيفيت مضرت در فعل سه گونه است : تغيير و نقصان و بطلان يكى تغيير است و تغيير در فعل آن است كه تصرف كند قوت كه مبدأ فعل است در امرى كه تصرف در آن غير مقتضاى طبيعى وى بود ، مثلا تخيل كند باصره صور و اشكال را كه در خارج موجود نباشد و سببش فساد مزاج دِماغ بود ، نه حدوث آفت در طبقات و رطوبات ، چه اگر به سبب آفت طبقات و رطوبات اشكال غير موجوده متخيل شوند از قبيل نقصان در فعل باشد نه تغيير . دوم نقصان و نقصان در فعل آن است كه صدور افعال به سلامت نباشد ، مثلا باصره نهبيند اشيا را چنانچه هست خواه به اعتبار كم خواه به اعتبار كيف . سوم بطلان است و بطلان در فعل آن است كه فنا در قوت افتد ، مثلا عمى البصر شود . فائده [ در بيان تغيير و تشويش ] تغيّر كه بر يك وتيره نباشد مسمى است به تشويش ، پس تغيير عام بود و تشويش خاص و چون وى قسمى از آن بود عليحده ضبط نشد . و المرض ينقسم إلى المفرد و المركب هرگاه صحت غير منقسم بود به اقسام اكتفا كرده در تحقيقش به تعريف وى . و از آن كه مرض تنوع داشت توزيع نمود آن را و گفت كه بيمارى منقسم مىشود به سوى مفرد و مركب . [ مقدمهاى دربيان انواع مرض ] پوشيده نماند كه تقسيم حال مرض از دو بيرون نيست : يكى آن كه به اجتماع دو مرض يا زياده بود هيئتى پديد آيد كه مسمى بود به اسمى معين و مخصوص باشد به علاجى خاص و آن اسم بر اجزايش نتوان اطلاق كرد و اين را مرض مركب گويند و مثالش چون ورم است مثلا كه مرضى است واحد مسمى به ورم و مركب است از سه :